خرید بک لینک
دوستان کارها خیلی پیچیده شده قبلا فکر می کردم بازنشسته بشوم فرصت خواهم بیشتر بنویسم و بیشتر بخوانم در قسمت اول توفیقم کمتر شده (تا اینجای کار) در قسمت دوم شاید مقداری بیشتر شده باشد ولی هدف  دست نیافته است .داستانی خواندم  که زیبا بود با توجه به شرایط جامعه امیدوارم مفید باشد بدون هیچ تغییری منتشر می کنم :️«داستانی زیبا، شنیدنی و بیدار کننده در سالنِ انتظارِ فرودگاه جده در حال برگشت به ایران، دو حاجی ایرانی با یکدیگر آشنا شدند و قرار شد برای پُر کردنِ زمانِ تاخیر پروازِ هواپیما داستانِ حجِ شان را برای همدیگر تعریف نمایند.حاجی اولی: بنده پیمانکارِ ساختمان هستم الحمدلله دهمین بار است که فریضه حج را بجا می آورم.حاجی دومی: از خداوند برای شما حجِ مقبول و سعی مشکور مسئلت دارم. بنده دکتر سعید ، پزشکِ متخصص هستم و در یکی از بیمارستان های خصوصی کار می کنم.بعدِ سی سال کار در یکی از بیمارستان های خصوصی توانستم هزینه حج را پس انداز کنم، اما روزی که برای دریافتِ  پس اندازم به بخش مالی مراجعه کردم ،همانجا با مادرِ یکی از بیمارانم که فرزند معلولی دارد برخوردم، بعد از احوال پرسی مختصر متوجه شدم که خانم بسیار غمگین و پریشان است و دلیلِ ناراحتی ایشان این بود که به خاطر اخراجِ شوهرش از کار ، دیگر توانایی پرداختِ هزینه ی معالجه ی فرزند معلول شان را در بیمارستان خصوصی ندارند. پیشِ مدیرِ بیمارستان رفتم  و ازش خواهش نمودم تا ادامه درمانِ آن  طفلِ مریض به حساب بیمارستان صورت گیرد، اما مدیرِ بیمارستان به تقاضای من جواب رد داد و گفت : این جا بیمارستانِ خصوصی ست، نه  بنیاد خیریه.با نا امیدی تمام از پیشِ مدیرِ بیمارستان خارج شدم و در حالی که دلم بحا

برچسب: نویسنده: پارسا شمس تاريخ: سه شنبه 10 خرداد 1401 ساعت: 8:57

صفحه بندی